هیچ مردی نمی خواهد
عاشق زنی شود
که در سیرک کار می کند
از آن زن ها که باید روی طناب راه بروند
عاشق زنی شود
که هر لحظه ممکن است
سقوط کند
و اگر سقوط نکند
هزارها نفر برایش
کف می زنند.
سارا محمدی اردهالی
1-یک پایان دیگر؛ ادم از همین پایان هاست که شروع می شود
ویا گاهی هم تمام میشود.........
2-قطعا در دنیای رئال این هیچ مطلق نبوده ونیست و شاید قابلیت این را داشته باشد که "هر" را هم به جای خود بنشاند ولی در دنیای شاعر و در فضای گفتمان این شعر هیچ قدرت مطلق است و اصلا همه ی بر دل نشستن این شعر گویی از همین هیچ مطلق جان می گیرد
ورفتار حتما در کلمات
این جمله از حمله ای که به او می شود سرد است
و نوازش چیزی است/که پایان گذاره را مهربان می کند
باید کاری برای سرگردانی زبان کرد
و سرگردان چیزی نیست که اینجا نیست
اما در اینجا هم نیست
و اصولا پرت است
میان سطرهای سفید....
واگر دلخور نمی شوید
سفیدی را بی روحی معنا کنید
بعد میان دشتها-کوچه ها
و سطرهای خود سرگردان شوید
هرکلمه ای که بپوشید
حتما سردتان می شود
با دن کیشوت از این جاده گذشتیم/مهدی صمدانی
هاله ی سحابی...خبر رو طوری میخونم انگار که اتفاق و رخداد غیر طبیعی نیس، انگار که یه نمایشنامه ای نوشته شده باشه و اجرا شده باشه....انگار این اخبارهای دهشتناک بی تاثیر شدن، بیشتر بخشی از امور روزانه شدن...همین اخباری که وقتی در ورای صفحات خبری قرار میگیرن درست مرکز زندگی خانواده ای هستن که فاجعه و نیستی اون خونواده رو رقم می زنن....وای سرگیجه اوره گاهی فک کردن به این دنیایی که توش روزانه نفس می کشیم بهت اور و حیرت اوره..........
دکتر خرمایی امروز فرمودن که دکتر پاینده اشتباه می کنه که می گه:"جامعه ی یونان اگر ان فضای باز و بی محدودیت را در اندیشه و ازادی بیان نداشت ارسطویی به وجود نمیامد که فلسفه ی غرب با همه ی تاریخ و فراز و نشیب هایش شکل بگیرد"
و در ادامه هم فرمودن که:هیچ ارتباطی بین دموکراسی و نبود تفکر انتقادی نیست، و پاینده به اشتباه بین نقد ادبی و وجود دموکراسی رابطه ی مستقیم برقرار می کند...
بعله دقیقا قرار هست معنی شناسی و بخصوص تحلیل گفتمان رو با این استاد بگذرونم که به ساده ترین پایه ی وجود دموکراسی هم حتی واقف نیست و گناه همه چیز را فقط بر گردن تنبلی و شخصیت های دانشجوهای امروز می اندازد....استادهای این دانشگاه جز یه مشت مقررات خشک و بیهوده هیچی چیز دیگه ای تو چنته ندارن...حتی استاد های همدان تو این رشته تالیف داشتن و اینها هیچ !فقط...باید خفه خون گرفت، سه تا استاد محاصره م کردن دوتا ولایی و یکی هم که ظاهرا غیر ولاییی وسه تیغه ولی تفکرش دستکم از یک دیکتاتور نیست
ایشون هیچ مجالی به دانشجو هاشون واسه بحث و ابراز عقیده نمی دن و فقط شاکی هستن که چرا دانشجوی امروز فقط اهل امتحان دادن و نمره گفتن هست و اصلا علاقه و انگیزه ای به مباحثه و تفکر و انتقاد نداره!
میم حتی بعد اینکه با دستهای خودش هم زیپ کیف بنده رو بسته تازه کنار ایستگاه سرویس ها هم با شوخی و خنده وکمی هم صمیمانه: تو چرا حواست نیس، بابا نوار بهداشتی توی کیفت داری ها!
-خب حواسم نبوده حالا اگه یه تکه پارچه هم بود اینقده مهم بود؟
-پارچه رو با پد مقایسه می کنی؟
-خب اره، مگه چیه؟ بیولوژی بدنته!چرا باید اینقدر در برابرش شرمسار باشی؟
این گوشه ی بسته ی صورتی پد بنده که هیچ وقت خدا بلد نیستم این زیپ کیفمو عین زیپ دهنم ببندم کمی -تازه شاید-توسط یکی از این اساتید امروز بعد از امتحان رویت شد که البته گمون نمی کنم...چون کیفم درست زیر تریبون ایشون تو دستهام بود و زاویه ی دیدی نداشت به پایین تریبون... حالا ...الی الله یا دیده شده یا نشده ؛اصلا چه اهمیتی داره که دیده شده باشه؟!نه خیر خیلی هم اهمیت داره!...واسه من و اون استاد هم که نداشته باشه واسه نسوان همکلاسیم که از همجنسان من هستند و باید که همیشه از حیثیت زنانگی شون به جای دفاع کردن مراقبت کنن بسیار تا بسیار اهمیت داره!!!....اصلا همه ی نجابت و شرافت و انسانیت زن در این بوده که هرچه بیولوژی قسمتهای فوقانی وتحتانی و داخلی هست همیشه در پستویی ، دخمه یی جایی پنهان بماند...و تنها در خفا و جمع های زنانه ی پر از پچ پچه عریان شود و جالب این جاست که وقتی یه مشت خاله و خانباجی -چه قدیمی و با چارقد ؛چه امروزی و با موهای مش زده و فر شده و پشت چشمهای چند رنگ-در دایره ی تنگ خودشون از فوقانی ها و تحتانی ها و داخلی ها هم حرف می زنن انچنون با اب و تاب حرافی میکنن ا نگار که از یگانه افتخارات و قهرمانی ا و دلاوریهای جنگجویانه شان تعریف و تمجید کنند و...
از این شش-هفت نسوان همراه بنده چشاشون یا چا رتا می شه یا سکوت اختیار میکنن وقتی که میگم مگه چه ایرادی داره؟ و می فهمن که پریود بودن من یا مامانم توی خونه در برابر پدر و برادرم یه مورد طبیعیه....خوبه که دس تنها نمی مونم ؛ فری هم مورد خونواده ی عموش رو می اندازه وسط....
این عدم شفافیت احساسم داره کلافه م میکنه...اوایل اینطور نبود....به نظرم میومد وارد یه فاز جدیدی از رابطه شدم-گرچه کمابیش در گذشته کمی تجربه ش کرده بودم-
رابطه ی ایده ال از دید من یعنی چه؟
این ایده ال بودن از نظر تو هر معنایی هم که داشته باشه؛باید بفهمی که رابطه هم عین همهی قسمتهای دیگه ی زندگی قرار نیست ایده ال باشه؛ همین که ادم اون سر رابطه ازار و اذیت نداشته باشه یعنی اوکی!
ولی اینها منو قانع نمی کنه....احساس می کنم دلم می خواد نوع دوستیم باهاش برگرده به همون یکسال گذشته....بیشتر تو جمع باشه و یه دوستی معمولی رو از سر بگذرونم بی انتظار و بی توقع و بی...
گیر دادم به خودم ها!من اونقدرها دلتنگش نمی شم، بودنش خوبه و نبودنش هم بد نیست....حتی بعد چند روز هم که میگذره هواشو نمی کنم...نمی دونم شاید چون ایمان فقط خوبه....یعنی زیر وبم شخصیتش درگیرم نکرده....کنجکاوم نکرده...شاید هم مشکل از منه گروه خون من صرفا به رستوران گردی و چرخ زدن توی ماشین و خیابون نمی خوره...روزهای اول یه نیمچه ذوقی داشتم ولی حالا همون هم از بین رفته...اما همون اوایل هم به خودم میگفتم من تغییر کردم یا این رابطه اونقدر ی پتانسیل عشق ورزی نداره؟....به بودنش که فکر می کنم زیاد برانگیخته نمیشم برای رفتن....یعنی حتی قطع شدنش هم برام خللی پیش نمی یاره...
پ.ن: پول رهایی بخشه و ازاد کننده؛ یه واقعیت مسلم که من هیچ وقت بهش بهایی ندادم....احمقانه ست!
من ادم اروم وقرار داشتن نیستم،شاید هم میل به تغیییر هس که همش زیر پوستم میدوه ....مث این چن روز که منتظر رتبه ها بودم و دیوانه وار دلم می خواد فضای زندگیم عوض شه...ولی فکر کردن به مامان و فشارهای مالی که ممکنه متحمل بشه شده بازدارنده ی من!!!
دل به دریا زدن یه طرف قضیه ست و خودخواهی به خرج ندادن هم یه ور دیگه!
بی نهایت از دست خودم عصبانی ام....بی نهایت!!!!!!!!!!!!
چاره ش صبوری و عجله نکردن بود....خسته ام از دست این خصلت خودم....من بی اندازه عجول و بی طاقتم....
آدرس خونه رو از مامان گرفته بود؛تو میوه فروشی سر بامداد دیده بودن هم رو...مامان با این حافظه ی فوقالعاده ش باز منو انداخت تو هچل دوست یابی های قدیمی....دوازده ساله که ندیدمش و دوازده ساله که ازدواج کرده و یک ماهه که برا بار دوم جدا شده...
به روزهای دبیرستان که بر می گردم و به نیمکتها و ساعتهای امتحان که نگاه میکنم ،می بینم همیشه فرار میکرد....وقتهایی که درس نخونده بود و امتحان بود غایب می شد...هراس داشت واسه نشستن سر جلسه ای که قراره کاغذش رو سیاه نکنه....
کمی یاد شیرین می افتم، بیشتر به فرار و رها شدن فک می کنه تا ساختن...نمی دونم اگه من واقعا تو موقعیت این ها بودم چه میکردم؟ باز هم این قدر مصمم بودم که حاضر نباشم هرگز با ادمی زندگی کنم که علاقه و مهرو محبتی بهش ندارم و فقط ادای دوست داشتن رو درارم؟؟؟؟؟
هنوز بوسه ی خیس دخترکش روی صورتمه، کلی تف مالیم کرد....بچه ی شیرینی بود..مو فرفری و شیرین زبون...خودخواهانه ست که بعد رفتنش بیشتر به خودمم فک می کنم و هی می خوام به خودم پوئن مثبت بدم ولی واقعا امروز دلم میخواست یه مثبت درشت وگنده به خودم بدم...خوشحالم که ادم فرار کردن نبوده امو نیستم،خوشحالم که هیچ وقت از ادمی به ادمی دیگه پناه نبردم،از بحرانی به ماوایی فرار نکردم،خوشحالم که همیشه انتخاب کردم و خواستم؛شاید خیلی حماقت ها کرده باشم؛ولی هیچ وقت نگفتم من فریب خوردم ...شاید خیلی از اشتباهها ازم سر زده باشه....ولی هیچ وقت فرار نکردم....
آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود
سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود....
دلم میریزه و همراه باهاش لبخندی روی لبم، واقعا به مصداق همین دوبیت بود ....دستم روی زنگ هست که در باز میشه هنوز دارم این شعر رو زمزمه می کنم که بابای سارا درو باز میکنه،سلام و احوالپرسی گرم همیشگیش.....
سارا روی هم رفته خوب بود... توی حرف زدن هاش لب پایینش یهو می لرزید و پرده ی نازک اشک میشد حایل نگاهش، ولی خوب داره این مرحله و روزهارو طی میکنه....توی راه خونشون به این فک میکردم که الان محبوبه خانوم یعنی واقعا دیگه پشت پیشخوون اپن وای نستاده و ظرفهای ناهار رو بیاره؟....یعنی روی اون مبل جلوی تلویزیون ننشسته و سارا شاگرد داشته باشه و برام در حال درددل کردن باشه؟....یعنی پای سینک وانستاده و من بخوام ظرفهای ناهارر و بشورم و اجازه نده حتی دس به یه بشقا ب ببرم؟....همه ی اینها یه حسی بهم داد انگار که دنیا داره با ادم شوخی میکنه، .....به سارا که میگم ؛تعبیر قشنگتری داره میگه از شوخی گذشته، شستشو بالا می یاره و میگه همش احساس میکنم زندگی به آدم فقط بیلاخ میده... میگه مامان دنبال یه فرگاز تازه بود، با هم نقشه ی کارای مختلفی رو می کشیدیم همین چن روزه اخر، صد برابر همیشه چپ و راست راه می رفت و من و بابا رو می بوسید...دلش خیلی پر بود،میگفت یه بار دیگه به این نتیجه رسیدم که هرچی دارم از دوستهام دارم، از شما ها و نه از فامیل پر از پچ پچه و گفت و شنید های تهی ....خوب خندیدیم و گپ زدیم از هر جایی...به نظرم میاد که اندک اندک مادره داره یه معنای دیگه ای پیدا میکنه....یه مهر و محبت همیشه حاضر و ناظر روی زندگیش....امیدوارم شیرینی این مهرش باشه که سارا رو در بر بگیره ونه تلخی یه محبت شاید به پایان رسیده....
مرگ خیلی عجیبه، هولناک به نظر میرسه انگار، در عرض دو هفته یهو تمامی افعال ادمهای دوروبرت رو به ماضی بر میگردونه....همه ی فعلهای سارا راجع به مامانش گذشته بود!
